تبليغاتX
غم و شادی
سلام

وقتي به خرت و پرت هاي گوشه اتاق نگاه مي كردم يكدفعه چشم به سه تارم افتاد چند ماهي ميشد كه به كل از يادم رفته بود رفتم سراغش چقدر گرد و خاك روش نشسته بود ياد حال خودم افتادم يك آن گلوم فشرده شد و پشت چشمام گرم ، سيم هاي سه تار شبيه دلم سست شده بودن مي ترسيدم با زدنم ، سيم هاي سه تار پاره بشن اما ديگه برام مهم نبود ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 22:52  توسط کامران  | 

سلام

 

خدا بزرگه

هرچي خدا بخواد همون ميشه

تقديرش اين بوده

تا ببينيم كه خدا چي ميخواد

قسمت بود ديگه چه ميشه كرد

تا ببينيم قسمت چيه

خدا خواست فلان بشه

 

يه سري جملات كليشه اي و تكراري  كه افتاده تو دهنمون و لقلقه زبونمون شده و همينجوري هم داريم گوش خودمون رو با رديف كردن اين جمله ها پر مي كنيم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 11:7  توسط کامران  | 

سلام

تمام زندگیمون ، فرایند زندگیمون ، همه اش به یه چیزی وابسته ست ، پایه اساسش یه چیزه

 

انتخاب

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 16:8  توسط کامران  | 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 10:16  توسط کامران  | 

سلام

هنگام سپيده دم خروس سحري داني كه چرا همي كند نوحه گري ؟؟ يعني كه نمودند در آيينه صبح كز عمر شبي گذشت و تو بي خبري

زندگي سرتاسر يك معامله ست . معامله اي كه چه بخواهيم و نخواهيم ، به اجبار وارد آن شديم كه يك طرف آن ما و طرف ديگر زمانه و روزگار هست و چيزي كه در اين بين داد و ستد مي شود عمر ماست اما با چه ؟؟ اين ديگه بستگي به خودمون داره كه عمرمون رو در قبال چه چيزهايي مي خواهيم مبادله كنيم . سود و زيان اين معامله اول و آخر ، فقط براي ماست ، زيرا كه روزگار پابرجاست و پابرجا خواهد ماند و قابليت جايگزيني داره اما هيچ وقت براي عمر ما راه بازگشتي وجود ندارد و عمر رفته ديگه رفته و با مرور زمان كاسه عمر ما هم لبريز مي شود .

به ياد ديباچه گلستان سعدي افتادم كه اينگونه نقل مي كرد كه :                                                   يك شب تامل ايام گذشته مي كردم و بر عمر تلف كرده تاسف مي خوردم و سنگ سراچه دل را به الماس آب ديده مي سفتم و اين بيت ها مناسب حال خود مي گفتم :

هـــر دم از عــمــر مــي رود نفـسـي      چون نگه مي كنم نمانده بسي

اي  كه  پـنـجـاه  رفـت و در خــوابــي      مـــگـر ايـــن پـنـج روزه دريــابــي

خجل آن كس كه رفت و كار نساخت      كوس رحلت زدند و بار نساخت

خــواب نــوشــيــن بــامــداد رحــيــل       بــاز دارد پــيــاده را ز ســبــيــل

هر از گاهي آدم ها به گذشته شان يك نگاهي مي اندازند تا ببينند در اين چند صباحي كه زنده بودند و نفس مي كشيدند با عمرشان چه كردند ؟؟ چقدر دچار روزمرگي و يكنواختي شده بودند ؟؟ چقدر به قول و قرار ها و برنامه هايي كه به بهانه شروع سال نو ، شروع سال تحصيلي و مناسبت هاي ديگر با خودشان گذاشتند عمل كردند ؟؟ براي انجام دادن كارهايشان چقدر امروز و فردا كردند؟؟                        

حافظا تكيه بر ايام چـو سهوست و  خطا         من چرا عشرت امروز به فردا فكنم

چقدر خود را درگير غم و شادي ، سختي ها و راحتي ها ، يأس ها و اميد هاي زندگي كردند ؟؟

 وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم       كه در طريقت ما كافريست رنجيدن

براي آن چيزهايي كه در زندگي شان مي خواستند چقدر حاضر شدند با سختي ها و مشكلات و موانع موجود بر سراه مبارزه كنند ؟؟ چقدر در مقابل يأس ها و نا اميدي ها و رنج هاي دنيا دوام آوردند ؟؟

     حـافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج         فكر معقول بفرما گل بي خار كجاست

خلاصه در كل زندگي مي كنند فقط به اين دليل كه چون زنده هستند ؟ يا نه زنده هستند تا زندگي كنند؟

خوشا به سعادت آن هايي كه از اين خواب غفلت هر چه زودتر بيدار مي شوند ، حالا يكي ۲۰ سالگي ، يكي ۳۵ سالگي ، يكي ۵۰ سالگي بعضي ها هم كه كه خواب خوابند و بعضي هاي ديگه هم خودشون رو به خواب زدند .

دو سه ده سال كه از عمر گذشت

                         آيينه بانگ زند اي جوان پير شدي قله عمر گذشت

                                                                      با خبر باش كه از قله سرازير شدي

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 23:58  توسط کامران  | 

سلام

                                 «ان الله لايغير ما بقوم حتى يغيروا ما بأنفسهم»

خداوند سرنوشت هيچ قوم و جامعه‏اى را دگرگون نخواهد ساخت؛ مگر زمانى كه خود آن جامعه حالشان را از درون دگرگون سازند . (رعد/۱۱)


من خودم به شخصه با سياست ، اين موجود ناشناخته هزار رنگ خبيث ، خيلي زياد تريپ ندارم . در واقع هيچ رقمه باهاش حال نمي كنم . سعي هم مي كنم زياد تو قيد و بند حزب و گروه خاصي نباشم چونكه همشون سر تا پا يه كرباسن و اصولا خانه از پايبست ويران است . اما خوب ديگه چاره چيه بين بد وبدتر بايد بد رو انتخاب كرد .

بعضي وقت ها در كنار و اطرافمون يه سري اتفاقاتي ميفته كه بيننده و شنونده هر چقدر كه ميخواد ساكت باشه و از كنار اين قضايا با بي خيالي و بي تفاوتي رد بشه مي بينه كه نميتونه ، هي ميخواد آروم باشه باز مي بينه كه نميشه تا جايي كه بالاخره كاسه صبر آدم لبريز ميشه و ... .

وقتي كه از اصفهان برگشتم خبر نداشتم كه شرق رو توقيف كردن . چند باري كه گذرم به دكه هاي روزنامه فروشي افتاد از اين تعجب مي كردم كه چرا از شرق خبري نيست ، تو سايتش هم كه ميرفتم آخرين شمارش واسه روز پانزدهم بود ، تا اينكه پنجشنبه هفته پيش داشتم همشهري رو يه نگاهي مينداختم كه به اين عنوان برخورم حداد عادل‌: شرايط كشور بحراني نيست داشتم مطلب اين عنوان رو ميخودم كه به اين قسمت رسيدم و همه چيز مشخص شد غلامعلي حداد عادل در كنفرانس مطبوعاتي روز گذشته خود درباره تعطيلي روزنامه شرق اظهار داشت : ما از آزادي اطلاع رساني مي كنيم و از توقيف شرق هم خوشحال نشديم اما اقدام شرق اتفاق نبوده و قابل توجيه نيست .

واقعا عاليه خيلي خوبه به هر بهانه اي دارن مخالفان و رقباشون و كساني رو كه احساس بكنن براشون خطر دارن و موي دماغشون هستن و باهاشون همفكر و هم مسلك نيستن رو به هر روش غير انساني و غير اصولي و وحشي گونه اي كنار ميزنن . فرقي هم براشون نميكنه ميخواد طرفشون مردم باشه ، حزب باشه ، روزنامه باشه يا چيزاي ديگه .

شرق كه توقيف شد ، هم ميهن كه قبل تر كله پاش كردن ، بازتاب و ايلنا هم كه فيلتر شده ، به فيلترينگ  سايت ها هم كه داره اضافه ميشه ، به وبلاگ ها هم كه رحم نكردن و اون ها رو هم فيلتر ميكنن ،

تجمع دانشجوها رو سركوب ميكنن ، تجمع زنان رو با ضرب و شتم سركوب ميكنن ، تجمع معلم ها و كارگرها رو نيز همچنين ، اجازه اكران به رنگ ارغوان و سنتوري داده نميشه .

از رسانه هم كه واسه صحه گذاشتن بر رفتارها و كاركرداشون و كوبيدن افراد مخالف ،  استفاده ميكنن .

خدا نكنه كه كه بخوان از چيزي حمايت و تعريف كنن مثل پوشش دادن به سفرهاي استاني و مبارزه با بدپوششي ، يا از اون ور بخوان زيراب يزنن ، يه 20:30 واسه اين كار  كافيه .

كجاست اون شعار آزادي انديشه بي احمدي نميشه  كجاست !!!؟؟؟ اين ها كه به خفقان و رفتارهاي ديكتاتورگونه بيشتر شبيه ، يعني بايد منتظر اين باشيم كه فردا و پس فردايي ما هم سانسور ميشيم .

 

واقعا مشكل اصلي مملكت ما اينه كه جوان هاي ما چطور لباس مي پوشن و موهاشون رو چطور درست ميكنن ؟ دولت بايد بياد اقتصاد رو سامان بده فضاي كشور رو آرامش ببخشه ، امنيت رواني براي مردم درست كنه

صحبت هاي فراموش نشدني ، حرف هايي كه شايد اگر هم بخوايم نتونيم فراموشش كنيم .

بعضي ها كه ميگن رئيس جمهور با طرح مبارزه با بدپوششي موافق نيست و مخالفه ، اين افراد پشت پرده هستن كه دارن اين كار رو ميكنن كه وجهش رو خراب كنن . گيريم كه اينطور باشه حرف هاي ديگه اي كه زده شد پس چي؟؟ الان اقتصاد ما سامان داده شده ؟؟ مردم در امنيت رواني سالم به سر مي برن ؟؟ مردم شادي و خوشي بدون دردسري دارن؟؟

اين درسته كه كشوري كه خودش هزاران مشكل ريز و درشت و بدبختي هاي خاص خودش رو داره به صورت افراطي سنگ فلسطين و لبنان  به سينه زده بشه ؟؟؟ دست رو نقاط حساسي مثل هولوكاست و محو شدن اسرائيل از صحنه روزگار زده بشه كه اون وحشي ها ، وحشي تر بشن و عليه ما ضد بشن و قطعنامه و بيانيه بخوان صادر كنن؟؟؟ اينطوري ميخواد به فضاي كشور آرامش داده بشه؟؟؟

 

درياب كنون كه نعمتت هست به دست       كين دولت و ملك ميرود دست به دست

 


شنبه صبح ( روز عيد مبعث ) تو حالت خواب و بيداري بودم كه به خاطر سخنراني يه بنده خدايي كه تلويزيون داشت پخش ميكرد از جا پريدم تا ببينم كه كيه داره اينطوري حرف ميزنه و ديگه چي ميخواد بگه . طرف داشت در مورد قناعت حرف ميزد مي گفت كه : عزيزان آدم بايد تو زندگيش قناعت داشته باشد ، شما فكر ميكنيد اين زناني كه خودفروشي ميكنن واسه چيه؟؟ واسه اينكه در زندگيشون قناعت نميكنند .

حرفاش واسم زور داشت ، ازش بدم اومده بود‌ . نظر شما در مورد قناعت چيه ؟؟؟ به نظر من كه قناعت وقتي معنا و ارزش خودش رو داره كه آدم حق انتخاب داشته باشه ، در عين حال كه مي تونه يه زندگي عالي و سطح بالا و در رفاه كامل داشته باشه رو به يه زندگي خيلي ساده بياره و اين نوع زندگي رو انتخاب كنه . مثل معصومين ما ، نه؟؟؟ اون ها كه از رو اجبار فقر و تنگدستي به ساده زيستي كه رو نياورده بودن.

مگه نه اينكه حضرت علي درآمدهاي ناشي از نخلستان و چاه ها رو بين نيازمندان تقسيم مي كرد .

مگه نه اينكه امام حسن  3بار تو زندگيش مال و اموالش رو انفاق ميكنه .

اما اون فقير تنگدست كه تنها گزينه پيش روش همون ادامه دادن به زندگي فقيرانه اش هست و براي رفع مايحتاج و نيازهاي ضروري و اوليه اش مجبور هست كه تن به اون كار بده ديگه براش قناعت چه مفهومي داره ؟؟

يا يه جاي ديگه تو سخنرانيش مي گفت كه آدم بايد صبر و تحمل داشته باشه و در برابر سختي ها ومشكلات مقاوم باشه و مقاومت كنه كه تو اين سختي هاست كه آدم ساخته ميشه . بله حرف ، حرف درستيه اما اصل بر اينه كه آدم ، با عقل و فكر و تدبير ، بي خود و بي جهت كاري نكنه كه تو سختي و مشكلات بيفته كه بعد بخواد با صبر و حوصله از زير بار اون سختي ها بيرون بياد . دولت مردان جمهوري اسلامي در طول اين 29 سال بايد اونقدر دلسوز و باعرضه و با شعور مي بودند كه كاري نكنن كه مشكل و سختي واسه مردمش بوجود بياد كه بعد بخوان مردم قناعت كنن و در برابر سختي ها تحمل داشته باشن به نظر من كه اين طرف داشته در راستاي حمايت و توجيه كردن و  سرپوش گذاشتن گندكاري هاي بوجود اومده صحبت مي كرده .

 

دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس   كجاست ديرمغان و شراب ناب كجا؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 5:30  توسط کامران  | 

سلام

 

من خستم

 خيلي خسته

  خسته از ...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:0  توسط کامران  | 

سلام

الان حدود ۶ ماهي ميشه كه ديگه تو وبلاگم مطلبي نمي نويسم و وبلاگ گردي نمي كنم آخه راستيتش اصلا حس و حالش نبود ( حمزه جون بهتر ميدونه ) تا اينكه اخيرا متوجه پخش فيلم ۳۰۰ شدم و برام انگيزه اي شد تا به عنوان يك ايراني دوستدار فرهنگ و تمدن و هويت كشورم ساكت نشينم و اعتراض خودم رو به اين حركت تهوع آور بيان كنم . باز هم يك مشت سگ صفت دست گذاشتن رو نقطه حساسي كه هر ايراني متعصب و با غيرتي رو آزار بدند ، يه بار با اسم خليج فارس بازي در ميارن ، يه بار ديگه اين عرب هاي لب شتري باديه نشين ملخ خور حاشيه نشين خليج فارس تو بازي هاي آسيايي قطر ، ايران رو يه كشور عربي معرفي ميكنه  و بعضي از مفاخير بزرگ مثل  ابو علي سينا رو جزء دانشمندان عربي نام مي برن ، فيلم ۳۰۰ رو درست ميكنن فيلم برميگرده به زمان پادشاهي خشايار شاه كه پارس ها رو افرادي وحشي و سياه و كثيف معرفي كرده ، انگار اين خوك هاي نجس يادشون رفته كه كي بودن از كجا اومدن اصل و سرشت شون چي بوده كه ميخوان ما رو به جهان اينطوري معرفي كنند به نظر من بايد مسئولين با يه برنامه ريزي حساب شده سعي در پاسخ دادن به اين توهين هاي غير قابل بخشش كنند و فرهنگ و تمدن ايران رو آنطور كه شايسته و بايسته هست به همه جهانيان بشناسونن ، هر چند ، عجب حرفي زدم !!!!!!! اينها فرهنگ و تمدن كشورمون رو اول به خودمون معرفي كنن ، معرفي به جهان پيشكششون ، چيزي كه زياد بهش اهميت نميدن و بي تفاوت از كنارش ميگذرن. شايد هر كدام از ما به نوبه خودمون اصلاعات كم و سطحي از گذشته تاريخ ايران داشته باشيم به ويژه ايران باستان دوراني كه به نظر من به اون خيلي ظلم شده و خيلي كم بهش بها ميدن ، نتيجه اين بي تفاوتي ها اين مي شود به تدريج از اصل و ريشه خودمون دور بشيم و كم كم فراموشش كنيم كه در پي اون شاهد  تهاجم فرهنگي و از خود بيگانگي مي شويم مثل روز ولنتاين كه چند سالي هست تو ايران رايج شده در حالي كه در ايران باستان همچين روزي به نام "سپندار مذگان" داريم كه 3 روز بعد از روز ولنتاين هست . بايد اعتراف كنم كه خود من براي اولين حدود يك ماه پيش اسم "سپندار مذگان" رو شنيدم كه اوايل فكر كردم فقط من نميدونستم كه بعدا ديدم افراد زيادي هستند كه مثل من بودند ، به همين دليل اين مثال رو زدم .

الان تنها چيزي كه به فكرم ميرسه اين هست كه بايد من و شما بيش از پيش آگاهانه رفتار كنيم و نسبت به تاريخ و فرهنگ  و تمدن گذشته كشورمان بيشتر مطالعه و تحقيق كنيم . نظر شما چيه؟؟؟؟؟؟؟؟

سنگ بد گوهر اگر كاسه زرين شكست                            ارزش سنگ نيفزايد و زر كم نشود

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 19:17  توسط کامران  | 

بسي جاي اندوه و تاسف فراوان است نسبت به اين ديوسيرتان پست ذات و انسان نما ، گرگ سيرتان ملبس به جامه ميشان كه با دستان و افكاري آلوده خواهان خيانت و نابود كردن و به حراج گذاشتن تمدن ، فرهنگ ، آبرو و شرف ايران زمين و ايرانيان را دارند .

اي فرزندان ايران سر سيوند آبگيري شد ، پاسارگاد و تنگه بلاغي به زير آب رفتند . آري ، با زير آب رفتن اين آثار بعيد نباشد كه كه عزت ما هم به سوي تباهي سير كند . گمان نكنم هيچ جاي سرزنش و ملامتي باشد كه اگر كسي بر اثر شنيدن اين خبر خون بگريد .

اين توهين و دهن كجي كه به ما شده است به هيچ وجه قابل تحمل و بخشش نيست . اگر مطلع باشيد حدود يك ماه پيش اخبار اعلام كرد جهت كمك مالي  به اسرائيل قصد دارد كتيبه هاي باستاني ايران را به حراج بگذارد . چه كسي ميخواهد از حق ما دفاع كند ، وقتي ما به خودمان رحم نمي كنيم چه انتظاري از ديگران ميشود داشت . ديگر سوال و جوابي باقي نمي ماند كه بگوييم چرا آثار باستاني خود را  بايد در موزه هاي كشورهاي ديگر جستجو كرد ، شايد شيوه صحيح اين بوده باشد آن ها لياقتشان در نگهداري نسبت به  ما بشتر است ، آنها ارزش اين آثار را بيشتر از ما ميدانند .

عزيزان ما در باتلاقي فرو ميرويم كه دشمنان، چه داخلي و چه بيگانه از چند صد سال پيش براي ما تعبيه كرده اند . آري ما هرچه بيشتر در اين باتلاق فرو ميرويم بيشتر به تمدن ۲۵۰۰ ساله و فرهنگمان آسيب مي رسد و متاسفانه تا حدي اين اتفاق افتاده است . آيا فرهنگ كنوني ما با تمدن ۲۵۰۰ ساله مان تناسب دارد و در برابر تمدن و فرهنگ نوپاي غرب قابل قياس است ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 9:43  توسط کامران  | 

صبح پنجشنبه  ۹/۴/۸۴  روز كنكور دادن  من بود . اين سال اولين سالي بود كه گروه رياضي-فيزيك بايد بجاي جمعه ، پنجشنبه امتحان ميداد . ديروزش خونه مهدي فصيحي جلسه هفتگي بود و ۹۵ درصد بچه ها حضور داشتند ،  سخنران هم جناب آقاي صحاف زاده بودند .  بعد از جلسه خونه اومدم و ديدم كه خانواده منتظر من هستند كه به مناسبت تولد برادر بزرگترم براي شام بيرون بريم ، مشغول خوردن غذا بوديم كه صداي موبايل خان داداش ما بلند شد ، پسر عمم بود ، دوزاريم افتاد كه به خاطر من زنگ زده و حتما ميخواد بگه حالت چطوره ، اميدتو از دست نده ، هول نكن ، ان شاءالله موفق ميشي اصلا امسال نشد سال بعد ، حدسم درست از آب در اومد البته كار چندان مشكلي هم نبود  آخه هر كي كنكور داشته باشه هر كي ببينتش همين حرفا رو ميزنه راستي اينم گفت كه صبحونه رو كامل بخور و چاييتو پر شكر كن . بعد از خوردن شام در راه برگشت به خانه برادر وسطيم در مورد نحوه لباسم در سر جلسه به من گفت : اي كامران ،  اي برادر كوچكتر من ، تو را سفارش ميكنم ، آري تو را سفارش ميكنم به بر تن كردن  البسه هايي بس ساده و گشاد ، از كمربند دوري كن كه مبادا خود را در پي يافتن كاخ سفد بيابي ، از كفش و جوراب بر تو ميترسم مبادا نسبت به آن دو التفاتي كني، به سوي دمپايي بشتاب كه تو را از بند گرمايي بيهوده برهاند .

صبح شده بود  خوشبختانه شب رو  خوب خوابيده بودم قبل از رفتن يك بطري آب يخ و مقداري كشمش برداشتم و رفتم سوار ماشين شدم . نامصب حوزه امتحانيم پيروزي بود شرق تهران ، آخه غرب كجا شرق كجا ، تو راه پدرم همون حرفاي هميشگي و تكراري رو ميزد تا اينكه رسيديم ، بعد از نشون دادن كارت و پيدا كردن صندليم منتظر بودم هر چه سريعتر دفترچه ها رو بدن و از شر اين غول بي شاخ و دم رها بشم و به قول بروبچ گفتني چي؟ بهش بديم بره . پاسخنامه و دفترچه ها رو شروع كردن به دادن وقتي تموم شد يارو از پشت ميكروفون هي به بهانه هاي مختلف مي گفت صلوات بفرستيد كفرم در اومده بود كه آخر سر گفت شروع كنيد بسم الله گفتم دفترچه عمومي رو تيز برداشتم  نامصب اكثر سوال هاي ادبيات مفهومي و وقت گير بود وقتي يه دور ادبسات رو رفتم ديدم حدود 10 تايي تست زدم بيخيل ادبيات شدم عمومي رو از آخر به اول شروع كردم تا وقت اضافه ام رو صرف ادبيات كنم با هزار زحمت ادبيات رو يه كاريش كردم . مراقب ها دفترچه اختصاصي رو كنار صندلي گذاشته بودند كه اعلام كردند وقت عمومي تموم شده دفترچه ها رو كنار صندلي بذاريد و اختصاصي رو شروع كنيد ، دفترچه اختصاصي رو برداشتم و شروع كردم ، همان طوري كه گفته بودند و تمرين كرده بودم اگه سوالي رو مي تونستم حل كنم كه حلش مي كردم اما اگه وقت گير بود و بلد نبودم رد مي كردم رياضي تموم شد با توجه به سختي رياضي خوب جواب داده بودم رفتم سراغ فيزيك ،  خداييش فيزيك خيلي سخت بود ، جاتون خالي وسط جواب دادن به سوال هاي فيزيك وقتي ميديدم بعضي از سوال ها رو بلد نيستم و رد مي كنم ميزدم زير خنده و واقعا مي خنديدم باور كنيد موقع امتحان ذره اي استرس تو من نبود وقتي يك دور فيزيك تموم شد ديدم كم جواب دادم يكدفعه اي داشتم نااميد ميشدم اما به خودم گفتم : هي مرد تو نبايد نااميد بشي ، آره آره كامران  تو بايد تموم تلاشتو بكني . رفتم سراغ شيمي اونم زدم و دور دوم رو شروع كردم وقتي از رياضي و شيمي مطمئن شدم باقي مانده وقتم رو صرف فيزيك كردم كماكان خنده ها هم ادامه داشت وقتي وقت تموم شد و برگه ها رو جمع كردند با بروبچ اطراف صحبتي كردم و همه نظرشون اين بود كه ادبيات و رياضي و فيزيك متلاشيمون كرده از سر جلسه بيرون رفتم و پي يافتن پدر ، آه اي پدر من هي مرد ، جان واله كجايي بابام رو ديدم و رفتم طرف ماشين گفت چه كار كردي منم لبخند معناداري زدم و بابام گفت اشكال نداره اگه قبول نشدي سال بعد .  وقتي رسيدم خونه ديديم جفت برادرام و زن برادرم خونه هستند دمپايي در نياورده در معرض آماج سوالات قرار گرفتم و جواب آن ها رو دادم  .

قرار بود ساعت 8 شب رتبه ها رو تو سايت سنجش اعلام كنند ، عصر اون روز با بچه ها قرار سينما رو گذاشتيم، فيلم  خيلي دور خيلي نزديك  سينما سپيده . يكي از بچه ها از طريق فاميلشون تو سازمان سنجش رتبشو زودتر فهميده بود 5000 وقتي من اينو شنيدم هنگ كردم به رفيقم گفتم  تو كه اختصاصي هات خوب بود چرا اين رتبه رو اوردي احتمالا اشتباه كردن گفت نه درست به خودم گفتم يا خدا پس رتبه من چي ميشه 20000 شايد شايدم بيشتر نميدونم بايد بررس شه . اين و اون يكي دوستم كه مثل من هنگيده بود بيخيال سينما شدن و رفتن قدم بزنن من سينما رو رفتم و به بقيه دوستان پيوستم و جريان رو واسه اونا تعريف كردن اونها هم كپ كردن كه چرا فلاني وضعيتش اين طوري شده  ، رفتيم تو سالن نشستيم  من كه هواسم زياد پي فيلم نبود و نفهميدم چي به چي شد كه بعد فهميدم تو جشنواره جايزه گرفته و بهترين فيلم شناخته شده به خودم گفتم يه بار ديگه لازم اين فيلم رو ببينم . دقيقا يادم ساعت 7:30 رسيدم خونه زود پريدم پشت كامپيوتر و به اينترنت وصل شدم و سايت سنجش رو اورد قلبم تالاپ تولوپ ميزد اسم و شماره داوطلبي نوشتم و اينتر ،  6200  نميدونستم خوشحال باشم يا ناراحت چون كه قبلش فكر ميكردم رتبه ام خيلي بدتر از اينها شه از يه طرف ديگه نميدونستم مهندسي قبول ميشم يا نه نمي تونستم فكر كنم خيلي بد آدم توانايي انجام كاري رو داشته باشه اما به دلايلي در اون كار قصور كنه و نتيجش هم رتبه 6200 باشه يه جورايي آدم از خودش بدش مياد به خودم گفتم ايول آقا كامران خوب مزد زحمات پدر و مادرت رو دادي دمت گرم . چند روز بعد با حامد رفتيم كارنامه هامون بگيريم اول رفتيم امير كبير تا من كارنامه ام رو بگيرم بعد رفتيم دانشگاه شريف واسه گرفتن كارنامه حامد بعد از اون گفتيم چه كار كنيم رفتيم سينما فيلم بازنده تا دمي از فكر كنكور بيرون بيايم وقتي رفتم خونه شاكي بودند چرا به جاي انتخاب رشته رفتم پي علافي اما اونها اشتباه مي كردن منم هم  حال و حوصله توضيح دادن  نداشتم فرداش رفتم دانشگاه اميركبير واسه انتخاب رشته  10000 هزار تومن گرفتن كارنامه رو دادم و منتظر نوبتم شدم خيلي شلوغ بود بعد از حدود 2 ساعت نوبت من شد من بردند پيش يه مشاور كه راهنمايي كنه از قضا طرف از بچه هاي دوره 24 بود بعد از راهنمايي هاي ايشون اومدم خونه طبق آمار پارسال آخرين رتبه قبولي عمران روزانه  بابلسر 6300 بود از اونجايي كه عمران رشته مورد علاقه ام بود اميدوار شده بودم با كمك برادرام و خانم برادرم و دبيران انتخاب رشته كردم و تحويل دادم .

شب اعلام نتايج بود بعد از وارد كردن مشخصات اومد كه كد رشته قبولي 1999 پر واضح بود كه عمران بابلسر نبود اما تو برگه اي كه توش انتخابام رو نوشته بودم در پي پيدا كردن يه عمران شهرستان ديگه بودم كه چشم به اولويت 70 خورد كه نوشته بود كد 1999 مهندسي شهرسازي بابلسر يكه خوردم دلم رو به يه چيز ديگه خوش كرده بودم اما اوني كه ميخواستم نشد . البته منظورم اين نيست كه شهرسازي رو دوست ندارم و مجبوري اين رشته رو زدم برعكس از رشته ام خيلي خوشم مياد و با هاش خيلي حال ميكنم حتي بشتر از عمران ،ها  نميدونم شايدم نه بايد بررسي شه . اما واقعا خدا رو شاكرم

خوب ديگه خاطره كنكور ما هم تموم شد ،  ببخشيد از اين كه طولاني شد ، ان شاءالله كاري نكنيم كه در آينده  زياد افسوس گذشته رو بخوريم . يا علي

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 0:38  توسط کامران  |